مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
384
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حيات النفوس ، خاتون منست و من او را غلامم . هرگز او را فراموش نكنم . پس از آنكه پاهاى او را ببوسى ، به او بگو من در كار او با پدر خود حديث كنم تا وزير خود را بخواستگارى بفرستد . كه او مخالفت پدر من نتواند كرد و اگر پدر با او مشورت كند ، بايد مخالفت روا ندارد . كه من بىاو به شهر خويش نتوانم رفت . درحال ، كنيز بسوى حيات النفوس بازگشت و دستهاى او ببوسيد و پيغام ملكزاده بگزارد . چون ملكه پيغام بشنيد ، از غايت فرح بگريست و حمد خداى تعالى بجا آورد . حيات النفوس را كار بدينجا رسيد . و اما ملكزاده شب با پدر خويش خلوت كرد و پدر ، حالت او پرسيد . ملكزاده تمامت ماجراى خود با ملك بازگفت . ملك گفت : اكنون اگر بخواهى ، ملك عبد القادر را بكشم و شهر او را ويران كنم . ملكزاده جواب داد : هيچكدام از اينها نمىخواهم . كه او با من كارى نكرده كه مستوجب اين تواند بود . بلكه همىخواهم كه مرا بوصل حيات النفوس برسانى و از احسان خود ، هديتى بسوى پدر او بفرستى . و آنگاه ملك اعظم ، هديتى گرانمايه بوزير خود بداد و بسوى ملك عبد القادر بفرستاد كه دختر او را از بهر پسر ملك اعظم خواستگارى كند . وزير بسوى ملك عبد القادر روان شد . و ملك عبد القادر از هنگامى كه از ملكزاده جدا گشته بود ، هراس داشت و همىترسيد كه ملك او را خراب كنند و او را بكشند . كه ناگاه وزير درآمد و در برابر او زمين ببوسيد . ملك از بهر وزير برپاى خاسته و او را اكرام كرد . وزير بسرعت در پاى ملك بيفتاد و پاهاى او را بوسه داد و گفت : اى ملك ، چون توئى از بهر چون منى نبايد كه چنين كار كند . من از پستترين خادمان توام . و ليكن اى ملك ، بدان كه ملكزاده ، پدر خود را از احسانهاى تو آگاه كرد و ملك اعظم از تو خشنود شد و هديتى در صحبت اين خادم بسوى تو فرستاده ، ترا سلام رسانيد . چون ملك ، سخنى را كه باور نداشت ، از او بشنيد ، از غايت بيم باور نكرد . تا اينكه هديتها پيش آوردند . هديتى ديد كه خزانههاى ملوك روى زمين با او برابرى نميكرد . در آن هنگام برپاى خاست و حمد خداى تعالى بجا